| |
|
| |
|
| |
سه شنبه سی ام فروردین 1390-10:11
-لیلا |
| |
سلام
به سحر اعتماد کن
چون همیشه بعد از سحر خورشید طلوع میکنه... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
دوشنبه هجدهم بهمن 1389-11:26
-لیلا |
| |
من در سر یک دو راهی دیگر
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده ... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389-11:35
-لیلا |
| |
اتفاقات عجیبی رخ میدهد اینروزهای آرام پاییزی
روزهایی که تشنه ی یک جرعه بارانند
دارم سعی میکنم حکمت اتفاقات رو درک کنم
من پلیمر تجزیه و تو ای غریبه ی جوان ... نمیدونم حکمت دوباره دیدنت چیه...
ولی به نگاهت عادت نمیکنم
چون هر نگاهی زاده علاقه نیست
برخلاف نظر پرویز پرستویی! |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
دوشنبه پنجم مهر 1389-12:29
-لیلا |
| |
چشمک های خدا
میدونی خدا امروز که شروع ترم جدید کلاس زبانم بود دوباره وارد کلاس ۲۲۵ شدیم
همه چی مثل یه فیلم از اسفند ۸۸ تا شهریور ۸۹ از جلو چشمام گذشت
ورود مجدد به این کلاس رو خوش یمن میبینم
این چشمکت یعنی یه شروع خوب دوباره ...
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389-15:14
-لیلا |
| |
تیغ بران گر دهد روزی بد ستت روزگار
هر چه میخواهی ببر اما نبر نان کسی
امروز روزی بود که زمین خوردم 27 شهریور ولی یاد گرفتم در مواقعی که با مشکلی مواجه میشم این جمله رو به خودم بگم (( من میتوانم برای این مسئله راه حلی پیدا کنم. )) از خیلی ها دلم شکست ولی اسمشون رو نمیارم چون نمیخوام هیچ کینه ای تو دلم جای بگیره فقط میگم به دلم یاد دادم که زود جوش بخوره..
امروز 29 شهریور دانشگاه ثبت نام کردم از آگهی روزنامه برای مصاحبه رفتم یه کارخونه تو نگهبانی اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد این جمله ی روی برد بود((پرسنل محترم ساعت حرکت سرویس به قزوین 5/16 دقیقه میباشد.))
تو خیلی بزرگی رفیق تو فتاحی رفیق اونروز شکستم ولی تو دوباره بلندم کردی من میخوام دورت بگردم میخوام یکبار دیگه از گوشه باب فتح صدات بزنم با یه بغض ته گلوم ...
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه بیستم شهریور 1389-10:28
-لیلا |
| |
هنوز از بعضی رازها بیخبرم اگه خیزی دستگیرم شد حتمن تو دستنوشته هام واستون میزارم ولی فعلن فقط همه خوبن منم آرومم دیگه !!! .... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه بیستم شهریور 1389-10:18
-لیلا |
| |
سلام
امشب آخرین شب قدر سال 89
دارم فکر میکنم که چی بهت بگم یا اصلن چی دارم که بگم جز اینکه بگم خدا مرسی ازت کار خواستم بهم دادی ازت قبولی ارشد خواستم اونم دادی دیگه از اینجا به بعد هر چی خودت بخوای راضیم به رضات فقط قبولی داداش میلادم شفای عمه وهمچنین بچه آقای شعبانی و رسیدن یه همسفر ...
میبینی خدا من پر روتر از این حرفام که یه شب قدری ازت هیچی نخوام میدونی چرا چون من عبدم من ممتحنم من مرحومم من مسکینم و تو معبودی سلطانی رحیمی و تو فتاحی یا علی یا عظیم ...
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389-15:19
-لیلا |
| |
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهام تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من
بوی ریحان میاد بوی یک فنجون چای داغ با طعم خدا بوی سحری هایی که پدر همیشه داغ نگه شون میداره بوی ربنا بوی من که با خدا مهربونتر شدم.
بو کنید بوی رمضون داره میاد... سلام ماه خدا
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
جمعه هشتم مرداد 1389-19:6
-لیلا |
| |
دارم فکر میکنم به تقدیر... به اینکه چه چیزایی در پیش دارم... قراره واسم چی پیش بیاد و لذت زندگی بقول استاد سلطانی به همینه اینکه زندگی برات یه سورپریزه... عزیزم رفیقم خدای تنهاییهام دلمو به دستات می سپارم هوای دلمو داشته باش...یاالله
ولی خداییش من تو آزمایشگاه تعین استاندارد یه شرکت رنگ اونم تو شهرک کاسپین که حدودا نزدیک به یک ساعت تا قزوین فاصله داره چیکار میکنم؟
خدایا شکرت...
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه هفتم مرداد 1389-18:19
-لیلا |
| |
یا نور
چند روز پیش تو سرویس بودم که یکدفعه تو مسیر چشمم خورد به یه جمله عجیب پشت یه کامیون
( الهی تو بساز )
دلم تکون خورد لرزید ابر دلم بارونی شد و چشمام... |
| |
لینک ثابت
|
|